ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠   کلمات کلیدی: لبخند زیبا
 آن روز، همین کهعسل وارد مدرسه شد چشمش به  نازگل  افتاد. با خنده گفت«سلام!»
 نازگل  هم سلام کردو به شوخی پرسید:
« عسل ، دندانت کو؟ آن را در خانه جاگذاشته ای؟»
 عسل جواب داد: «موقع خوردن صبحانه، دندانم افتاد.»
 نازگل  گفت: « اگر تو هم مثل من مواظب دندانهایت بودی و هر شب مسواک می زدی، دندانهایت سالم می ماندند و نمی افتادند.»  عسل  ناراحت شد و خجالت کشید امّا چیزی نگفت.
چند روز گذشت. روزی  نازگل  احساس کرد دندانش لق شده است و تکان می خورد. نگران شد و به یاد دندان  عسل افتاد. از آن پس، بیش تر مراقب تود تا چیزی به دندانش نخورد ولی چند روز بعد، وقتی که شام می خورد، یک دفعه لقمه ی غذا به دندانش خورد و دندانش افتاد. با ناراحتی گفت: «آخ، دندنانم افتاد! حالا چه کار کنم؟»
پدرش گفت: «چیزی نیست دخترم. این دندان، دندان شری بود که افتاد. دندان های شیری بچه ها، از هفت سالگی یکی یکی می افتد و به جای آن ها دندان های همیشگی در می آید.»
 نازگل  پرسید: « پس تا وقتی که دندان های همیشگی من درنیامده است، باید از بچّه ها خجالت بکشم؟»
مادر ن نازگل  گفت: «چرا عزیزم؟ دندان های شیری همه ی بچّه ها می افتد. تو نباید خجالت بکشی.»
 نازگل  گفت: «آخر، آن روز هم که دندان  عسل  افتاده بود، من به او خندیدم و او خجالت کشید.»
مادر گفت: «پس حالا بهتر است از او معذرت بخواهی.»
نازگل تصمیم گرفت که حتماً از شیرین عذر خواهی کند