ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠   کلمات کلیدی: ماجرای دندان لق من

چند روز بود که دندان من لق شده بود

من می ترسیدم دندان را بکنم به دیگران هم اجازه نمی دادم که بکند

تا اینکه دندان زیری درآمد؛

اون روز پدربزگ من هم خانه ی ما بود به من گفت دندان که لق شد باید کند،

چون حالا هفت سالت شده و کلاس اول هستی.

خلاصه دندانم را کندم و همراهم داشتم تا اینکه گم شد من گریه می کردم و می گفتم

که من دندانم را می خواهم به بابام می گفتم که : بابا دندانم را ندیدی از اینکه دندانم

را گم کرده بودم ناراحت بودم.

حالا که این خاطره را می نویسم یک هفته از آن می گذرد و دندان من هم درآمده و

من توی آینه نگاه می کنم یه ریزه معلومه.animated gifs of mother's day- mother and daughter