شاخ‌هایم کجاست؟

                                            یکی بود یکی نبود. در یک جنگل بزرگ یک گوزن کوچک زندگی می‌کرد. این گوزن کوچولو همیشه آرزو می‌کرد که شاخ داشته باشد. چون که شاخ در بین گوزن‌های دیگر نشانه بزرگی بود. یک روز گوزن کوچک تصمیم گرفت که بزرگ شود، به همین دلیل به سمت جنگل راه افتاد تا غذایی پیدا کند و بخورد تا خیلی سریع بزرگ شود.در راه روباه را دید که نزدیک یک درخت کهنسال نشسته بود و اطراف را نگاه می‌کرد. ناگهان چشمش به گوزن افتاد. رفت پیش او و گفت: گوزن کوچولو دنبال چه چیزی هستی؟                                     

 

گوزن گفت: می‌خواهم یک چیز خوشمزه پیدا کنم و بخورم تا خیلی زود بزرگ شوم.

 

روباه گفت: من یک درخت قدیمی می‌شناسم که اگر برگ‌هایش را بخوری، خیلی زود رشد می‌کنی و بزرگ می‌شوی.

گوزن گفت: شاخ‌هایم هم درمی‌آید؟

روباه گفت: مشکل تو فقط همین است؟ بله که درمی‌آید.

گوزن گفت: چقدر عالی زود بگو آن درخت کجاست؟

روباه گفت: بالای یک تپه است، اگر می‌خواهی دنبالم بیا.

گوزن گفت باشه و به دنبال روباه رفت. راه زیادی بود تا به بالای تپه برسند. در آنجا درخت بزرگ و سبزی بود که انگار به تمام آن منطقه زیبایی بخشیده بود.

گوزن بسرعت به سمت تپه دوید. سر راه خرگوش ظریف و زیبایی را دید. خرگوش پیش گوزن آمد و گفت: گوزن مهربان کجا می‌روی؟

گوزن گفت: به سوی درخت همیشه سبز می‌روم تا از برگ‌های آن بخورم و خیلی زود بزرگ شوم و شاخ‌هایم رشد کند.

خرگوش گفت: ولی آن درخت، درخت ممنوعه است تو نباید از آن تغذیه کنی. اگر برگ‌های آن درخت را بخوری حتما یک بلایی سرت می‌آید، چون هر کسی از برگ‌های آن درخت خورده، ناپدید شده است.

گوزن کوچولو که فقط به فکر بزرگ شدن بود، بی‌توجه به حرف خرگوش به راه خودش ادامه داد. چند قدمی راه رفت تا رسید و بدون هیچ معطلی شروع به خوردن برگ‌های درخت ممنوعه کرد. آنقدر خورد و خورد تا شکمش کاملا باد کرد و گوشه‌ای افتاد. کم‌کم خوابش گرفت و آرزو کرد وقتی که از خواب بیدار شود بزرگ شده باشد و شاخ‌های بلند و بزرگی روی سرش درآمده باشد، اما وقتی که از خواب بیدار شد دید دورش را چند تا حیوان وحشی محاصره کرده‌اند و روباه حیله‌گر هم با قیافه‌ای حق به جانب گوشه‌ای نشسته بود و گوزن کوچولو را نگاه می‌کرد.

گوزن با دیدن آنها خیلی ترسید و شروع کرد به فریاد زدن و گفت: کمک کمک... ای روباه بدجنس تو مرا گول زدی، ای کاش به حرف خرگوش مهربان گوش کرده بودم و به تو که حیله‌گری اعتماد نمی‌کردم.

از طرفی خرگوش باهوش چون می‌دانست برای گوزن می‌خواهد چه اتفاقی بیفتد، همه حیوانات جنگل را جمع کرده بود تا همگی به کمک گوزن کوچولو بروند.

حیوانات وحشی با دیدن دوستان خرگوش وحشت کردند و پا به فرار گذاشتند و گوزن هم نجات پیدا کرد. خرگوش رو کرد به گوزن و گفت: گوزن کوچولو به حرف من گوش نکردی نه تنها شاخ‌هایت در نیامد، بلکه داشتی جانت را هم از دست می‌دادی! همیشه تجربه‌های دیگران را سرمشق خودت کن تا در زندگی جلوتر از همه باشی و موفقیت را با آن تجربه‌ها زودتر به دست بیاوری....

/ 0 نظر / 11 بازدید