تا حالا فیل دیده‏ای؟ اگر دیده‏‏ای که می‏دانی و اگر هم ندیده‏ای، حتماً شنیده‏ای که فیل‏ها خیلی بزرگ هستند. ولی روزگاری یک بچه فیل کوچولو زندگی می‏کرد که از هر چه فیل و بچه فیل تو دنیاست کوچولوتر بود. برای همین، همه فیلچه صدایش می‏زدند.

فیلچه هر چه رو انگشت‏های پایش بلند می‏شد، گردن می‏کشید و خرطومش را بلند می‏کرد، باز هم قدش به کوتاه‏ترین شاخه‏ی درخت‏های کوتاه جنگل نمی‏رسید.

وقتی نزدیک غروب، همه‏ی فیل‏ها به پایین رفتن خورشید در پشت کوه‏ها نگاه می‏کردند، فیلچه هر چه سرک می‏کشید و بهآسمان نگاه می‏کرد، فقط زانوی فیل‏های دیگر را می‏دید.

روزی رهبر گلّه به همه خبر داد که امروز بهحمّام می‏رویم. فیلچه از مادرش پرسید: حمّام کجاست؟

مادرش تعریف کرد: حمام فیل‏ها کمی دورتر از این‏جاست. ولی من نمی‏توانم تو را ببرم، چون می‏ترسم که زیر دست و پا، له بشوی.

 

فیلچه بغض کرد. آخر خیلی دلش می‏خواست مثل فیل‏های دیگر به حما مرود. کاش این‏قدر کوچک نبود.

فیل‏ها رفتند و رفتند تا به آب رسیدند. مادر درختی را به او نشان داد و گفت: تو برو و زیر آن درخت بنشین تا من برگردم.

فیلچه با سری آویزان، در حالی که خرطومش را روی خاک می‏کشید، رفت و همان جا نشست. از دور بچه فیل‏هایی که با شادی با خرطومشان به هم آب می‏پاشیدند و آب بازی می‏کردند را نگاه کرد و آه کشید در این هنگام، ناگهان صدای نازکی شنید: آهای، تو دیگه کی هستی؟ چرا اینجا نشستی؟

فیلچه به اطرافش چشم انداخت. نه این طرف، نه آن طرف کسی نبود.

صدا دوباره گفت: اگر درختی، کی از زمین در آمدی؟ اگر کوهی ...

/ 0 نظر / 16 بازدید